16/9/12
تعداد نظرات:0
01:03
شماره مطلب:201691215227
-A A +A
زندگی نامه شهید شهناز محمدی زاده

زندگی نامه شهید شهناز محمدی زاده

زندگی نامه شهیده شهناز محمدی زاده نام: شهناز نام خانوادگی: محمدی زاده نام پدر: محل تولد: دزفول تاریخ تولد: 1339 تاریخ شهادت: 8/7/1359 سن هنگام شهادت: 20 محل شهادت: خرمشهر نحوۀ شهادت: اصابت ترکش خمپاره در حال مقاومت در برابر دشمن بعثی، به همراه دوستش شهناز حاجی شاه مزار شهیده: گلزار شهدای خرمشهر زندگینامه هدیه ای از جانب حضرت زهرا (س) سال 1339، خانوادۀ محمدی زاده که در آرزوی داشتن دختری به سر می بردند، با به دنیا آمدن دختری معصوم، بزرگ ترین هدیۀ خود را از خداوند متعال گرفتند. نام او را به احترام پدر، "شهناز" گذاشتند. شهناز، هر روز بزرگ تر و بزرگ تر می شد و مادر در آرزوی بزرگ شدن او، قد کشیدنش، ‌قرآن خواندنش، چادر سر کردن و فعالیت های اجتماعی و جهادی او را تماشا می کرد. از نظر خانم محمدی زاده، حضرت زهرا (س) در بخشیدن این دختر به خانوادۀ آنها، چشم عنایتی داشته بود، چرا که مهربانی، محبت، خداشناسی، احترام به بزرگ ترها و توجه به قرآن و دستورات دینی، از مهم ترین ویژگی های این دختر کوشا بود. خانوادۀ محمدی زاده که در دزفول زندگی می کردند، در پنجمین سال تولد شهناز، از دزفول به خرمشهر آمدند و در منزلی استیجاری اقامت کردند. شهناز شش ساله بود که به مدرسۀ "طیبه" قدم گذاشت. آن زمان ها، منزل آن ها در کوت شیخ بود و او هر روز برای رفتن به مدرسه، به شهر می آمد. از همان سال های کودکی، به قرآن و نماز خواندن علاقۀ زیادی داشت. شهناز همیشه دوست داشت که چادرش را درست سر کند و کنارم به نماز بایستد. علاقه اش را به قرآن که دیدم، خودم الفبای اولیه و سوره های کوچک قرآن را یادش می دادم. دوست داشتم آنچه را بلد بودم، یادش بدهم. او از همان دوران کودکی، دوستان خوبی داشت. همۀ آنها با خدا و اهل نماز و قرآن و مسجد بودند... . با شروع جنگ، دوستی ها از هم پاشیده شد. در نوجوانی چون بزرگسالان رفتار می کرد. شهناز تا کلاس ششم ابتدایی را که خواند، مانند خانم بزرگی برایم خانه داری می کرد. برادرش تهران بود. وقتی به دیدار برادرش می رفتم، علاوه بر خانه داری، از خواهرها و برادرهایش مراقبت می کرد. تقریباً سیزده یا چهارده ساله بود که هم درس می خواند و هم بر کارهای خانه تسلط کامل پیدا کرده بود. دیگر خیالم از بابت همۀ امور راحت بود و به او اطمینان کامل داشتم. وقتی دخترم شهره (آخرین فرزندم) به دنیا آمد، شهره اصلاً به من مامان نمی گفت! و شهناز را "مامان شهناز" صدا می کرد. مادرش او بود. خیاطی لباس هایش، این طرف و آن طرف بردنش با شهناز بود. شهناز در درس های برادرش هم به او کمک می کرد و با انواع ترفندها، او را به درس و مشق دلگرم می کرد. در مدرسه، رابطه اش با معلم و اولیای مدرسه طوری بود که بعد از شهادتش، خانم نیک روان، معلم کلاسشان، برای تسلیت که آمده بود، گفت: «من برای تسلیت آمدم، ولی تبریک هم به شما می گویم! چون مدتی که شاگردم بود، با سن کمی که داشت، هرگز من و دوستانش را ناراحت نکرد.» راست می گفت. رابطه اش با دوستان و همکلاسی هایش خیلی خوب بود. دوست داشت با هم باشند. هرچه بلد هستند، به هم یاد بدهند. تابستان ها وقتی از شلمچه بعد تمام شدن کلاس به خانه می رسید، پدرش خیلی نگران سلامتی اش بود. می رفت زیر لوله آب سرد، سر و دست و پایش را خنک می کرد. می گفتم: مادر تشنه ات نیست؟ می گفت: نه مادر، حرفی نزن که پدرم بفهمد و ناراحت شود. اجرم ضایع می شود. خدا شاهد است در گرمای بالای 50 درجۀ خوزستان، وقتی به خانه می رسید، از شدت گرما، تشنگی از رخت و لباسش هم نمایان بود!! یادم می آید یک روز خواهرش شهره را با خودش به شلمچه برد. می دانستم آنجا آب به راحتی پیدا نمی شود. نوشابه ای برای شهره خریدم و یک کلمن آب همراهشان کردم. شهره وقتی رسیدند خانه، خاطرۀ آن روز را اینگونه برایمان تعریف کرد: «‌نوشابه را روی تاقچۀ پنجره کلاس گذاشتم. دیدم که شهناز با لبخندی معنی دار نگاهم می کند. با نگاهی به نوشابه، معنای نگاهش را فهمیدم؛ بچه ها برای رفع تشنگی، سر کلاس کم کم محتویات شیشۀ نوشابه را خورده بودند!» بعد از کلاس وقتی متوجه کار بچه ها شدم، شهناز گفت: « شهره، تو را به خدا، چیزی نگویی که ناراحت بشوند.» فردای آن روز رو به من کرد و گفت :« مادر! ماه رجب و شعبان، ماه خیرات استٰ این ماه ها به ائمه اطهار تعلق دارد و ما باید انفاقی در راه خدا بکنیم. چه بهتر که برای بچه ها باشد. بعد با شهلا به مسجد می رفتند و خیرات را جمع می کردند. چیزهایی تهیه می شد. خودمان هم هر چه از دستمان بر می آمد، دریغ نمی کردیم. اینگونه کارها را گاهی چنان انجام می داد که نمی گذاشت کسی بفهمد، حتی دیگر اعضای خانواده... در دبیرستان، وضع درسش بد نبود. یکسال پشت کنکور ماند که خیلی ناراحت شد. خیلی دوست داشت مکتب شهید مطهری ادامۀ تحصیل بدهد. یکسال در مکتب قرآن مشغول بود که به جهاد پیوست. آنجا کارهای حسابداری را انجام می داد. هنوز هم کارتش در پوسترش هست. عصرها هم برای کمک در مباحث آموزشی به همراه چند دختر دیگر به شلمچه می رفت و شب ها هم برای روستایی ها، خیاطی می کرد. گام هایی که برای رضای خدا برداشته می شد در مسیر بزرگ شدن شهناز، ما هر روز شاهد تعالی روح او بودیم. او دربارۀ شغل آینده اش معتقد بود که: «کار باید خوب باشد. عنوانش مهم نیست! این مهم است که کاری که انجام می دهی، برای رضای خدا باشد.» در جهاد مشغول بود و از کارش راضی و خوشحال به نظر می رسید. او و دوستانش بابت زحمات هایشان، هیچ مبلغ و حقوقی هم از جهاد نمی گرفتند. به کارهای عام المنفعه و خیرخواهانه علاقۀ زیادی داشت. مثلاً وقتی برای تدریس به شلمچه یا به جهاد می رفت، اگر با مستضعفی برخورد می کرد، او را به خانه می آورد و برایش شب ها خیاطی می کرد. به اموال عمومی و حق الناس بسیار حساس بود. خانه هایی بودند که با اموالشان مصادره شده بود. به کسانی که در آن خانه ها رفت و آمد داشتند، دائما تذکر می داد: «دست به وسایل این ها نزنید.» عاشق امام خمینی ره بود. خیلی دوست داشت به تهران بیاید و امام را ببیند. شهناز با تمام خستگی ها و مشغولیت هایی که داشت، به کارهای هنری علاقۀ زیادی داشت. در اوقات فراغت، خیاطی می کرد. گلدوزی، قلاب بافی، ماشین نویسی و اخذ گواهی نامۀ رانندگی، از دیگر هنرهای شهناز بود. آخر سری هم که به تهران آمدیم و مدتی قبل از شهادتش هم می گفت دوست دارد دورۀ لحاف دوزی با پشم شیشه برود. منشی به زیبایی و دلفریبی گل سرخ به نماز جماعت علاقۀ زیادی داشت. نماز ظهر را در مسجد حضرت زهرا (س) و نماز مغرب را در مسجد امام زمان (عج) می خواند. نماز غفیلۀ ما بین نماز مغرب و عشا را بسیار دوست داشت و ترک نمی کرد. شب های جمعه، حال و هوایی عجیب داشت! می رفت گوشه ای و دعای کمیل می خواند و اشک می ریخت. می گفت: « مادر! بگذار بروم گوشه ای که اگر اشکی ریختم، خواهر و برادرم نبینند و ناراحت نشوند. جوان هستند و باید کم کم متوجۀ این مسائل بشوند. شهناز هرگز دروغ نمی گفت و عصبانیتی از او به یاد ندارم. در حرف زدن و انتخاب جملات، بسیار دقت می کرد تا اگر به کسی حرفی می زند، او را ناراحت نکند. اگر کسی را ناراحت و عصبانی می دید، سعی می کرد آرامش کند و این صفت، الآن برای خواهرانش به یادگار مانده است. آنها شهناز را الگوی خود قرار داده اند. دوستان صمیمی اش را به یک چشم نگاه می کرد و برایش فرقی نداشت. به همنشینی با کسانی که سواد بالایی داشتند، رغبت بیشتری نشان می داد. جذابیت اخلاقی و وجهۀ خوبی هم میان اعضای خانواده و هم در بین دوستانش داشت. در مکتب قرآن، خانم "عابدینی" هم به او خیلی علاقه داشت. خانم "عابدینی" می گفت: «محبت می بینیم که محبت می کنیم.» شب شهادتش، گفتگوی جالبی با شهناز محمدی زاده داشت. این شهید به شهناز می گفت: «خوش به حال تو؛ قدت کوتاه است و کندن قبرت زیاد طول نمی کشد، ولی من قدم بلند است و کلی طول می کشد تا قبرم آماده شود!» شوخی های آنها از این باب بود. انقلاب را از نوجوانی شناخت قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، پخش اعلامیه و تکثیر نوارهای امام خمینی (ره)، از کارهای انقلابی شهناز و برادر شهیدش حسین و شهید محمدرضا ربیعی بود. فعالیت شان را در حسینیۀ اصفهانی ها انجام می دادند. درآمد و خرج این کارها از جیب خودشان بود. برای بالا بردن ضریب امینت کارشان، پخش نوار و اعلامیه ها را به شهره هم سپرده بودند. او چون کوچک بود، کسی شک نمی کرد و امانتی ها به دست کسانی که باید تحویلشان می داد، می رساند. اوایل سال 59، یکبار قسمت شد به دیدار امام خمینی بروند. شهناز از این دیدار برایم تعریف کرد: «در اتاق ساده، سرد و نمناکی نشستیم. لحظاتی بعد، عروس امام، علاءالدینی آورد و در اتاق گذاشت و بعد هم امام را همراهی کرد تا ایشان به تشکچه ای نشستند. می گفت: مادر! دلم می خواهد فقط یک دفعه خدا زنده بگذارم تا چهار گوشۀ تشکی که امام روی آن نشسته بود را ببوسم. خرمشهر، باز هم سکوی پرواز جنگ که یکدفعه شروع شد، ما قصد مسافرت به شمال را داشتیم. شهناز وقتی خبر را در روزنامه خواند، گفت: «من به شمال نمی آیم! با تصمیم شهناز، 28 شهریور، همۀ مان آمدیم خرمشهر. انتظار نداشتیم جنگی صورت بگیرد. یادم می آید آن روزی که خیابان طالقانی را بمباران کردند، ‌سه چهار نفری به بیمارستان رفتند و تا صبح آنجا ماندند. بعد هم کارشان شده بود رسیدگی به بیمارها و کفن و دفن کشته ها... شهناز در مدتی که کمک های اولیه را دیده بود و در خرمشهر به مجروحان رسیدگی می کرد، جان خیلی ها را نجات داده بود. یکی از آنها سربازی بود که برایم تعریف کرد چگونه شهناز با قرار دادن اعضاء‌ و جوارح بیرون ریخته از شکمش، نجاتش داده بود. دربارۀ شهادت شهناز برایم اینگونه تعریف کرده اند که: « ساعت دو بعد از ظهر هشتم مهر ماه سال 59، جلوی مکتب قرآن توپ می زنند و او و دوستش شهناز حاجی شاه، با هم شهید می شوند و وقتی خودمان را به نزدیکی مکتب رساندیم، گفتند: دو تا از خواهرها شهید شده اند، ولی نمی دانیم چه کسانی هستند. وقتی رفتم مسجد، همه گفتند خانوادۀ شهید حاجی شاه آمدند... . از "شهید محمود احمدی" و شهید "محمد جهان‌آرا" پرسیدم: بچه ها کجا هستند؟ گفتند: حسین که رفته پیش پدرش و ناصر هم نمی دانیم کجاست. گفتم : چیزی شده؟ گفتند نه! گفتم: آقای جهان آرا! تو خودت خوب می دانی که من چند سال است با این بچه ها هستم ـ منظور فعالیت های انقلابی و خطرهای آن ـ و آمادگی همه چیز را دارم. گفت: شهناز مجروح شده و توی بیمارستان است و حسین (شهید حسین حاجی شاه) هم رفته پیش پدرش ببیند اجازه می دهد پای شهناز را قطع کنند! چون خمپاره خورده. گفت: عزیزم، برای عمل که اجازه نمی خواهند! بگو شهید شده. مرا ببرید تا ببینمش. گفت: نمی توانیم امشب تو را ببریم. فردا می بریمت بیمارستان. به من نگفتند شهناز ما هم شهید شده، اما شبش خواب دیدم شهناز آمد؛ از جایی می خواستیم رد شویم؛ انگار تیغ بود و شهناز گفت: مادر دستت را بده. دستم را گرفت و از آنجا بلندم کرد و به طرف دیگر گذاشت. وقتی که کمی رفتیم، گفت خدا کند حسین زود بیاید... فردا عصر ساعت 2 بعد از ظهر، من و خواهرش چادرها را به کمر بستیم و همراه برادر شهیدش ناصر و برادر کوچکش علیرضا و حسن علامه، او را تشییع کردیم. قبرهایی که کنده بودند، کم و پر از آب بودند. خودم داخل قبر رفتم و در قبر خاک ریختم و مشما گذاشتم. وقتی خواستم او را در قبر بگذارم، چون پیکرش تکه تکه شد و در مشما جمع شده بود، با چادرش دفنش کردیم پسر کوچکم (علیرضا) دلش نیامد. خودم و ناصر، دو سر مشما را گرفتیم و درون قبر گذاشتیم، ولی از بس توپ می زدند، بیشتر نگران حال زنده ها بودم و از شهناز خواستم که شب اول قبر دعا کند که اماممان ـ امام خمینی ره ـ، جلوی کشورهای خارجی مسلمان و کافر پیروز شود. با صلوات های پیاپی، سر و ته مشما را باز کردم. همانطوری که با شکر خدا، سرش را در گهواره گذاشتم، همانطور با شکر خدا در قبر گذاشتم. از شهید محمود احمدی و شهید جهان آرا خواسته بودم وقتی شهناز را دفن کردم، بگذارید خودم کارها را انجام دهم. نگذارید حسین زیاد آفتاب بخورد! در خوابی که دیدم، شهناز گفته بود خدا کند حسین زود بیاید. فهمیده بودم حسین هم به زودی شهید می شود و او هم 59/8/4 به شهات رسید و به خواهرش پیوست.

افزودن نظر جدید

انتشار دیدگاه به معنای تایید آن نیست . نظرات توهین آمیز منتشر نمی شود .
Image CAPTCHA
لطفا کاراکترهای تصویر را در کادر بالا وارد نمایید.